کد خبر:12526
پ
۱۳۱
اردوگاه قلاجه

تخریبچی شهید ابوالفضل رضایی

من و یکی از بچه ها مامور# مین_گذاری زیر #پل_ماووت به #سلیمانیه عراق شدیم. صبر کردیم تا کلیه بچه های گردان رزمی منطقه را تخلیه کنند . بعد از رفتن آنها کارمان را شروع کردیم . برادر #سلیمان_آقایی بمن گفته بود بعد از مین گذاری زیر پل باید به تنهایی یکی از جاده های فرعی […]

من و یکی از بچه ها مامور# مین_گذاری زیر #پل_ماووت به #سلیمانیه عراق شدیم.
صبر کردیم تا کلیه بچه های گردان رزمی منطقه را تخلیه کنند . بعد از رفتن آنها کارمان را شروع کردیم . برادر #سلیمان_آقایی بمن گفته بود بعد از مین گذاری زیر پل باید به تنهایی یکی از جاده های فرعی را هم مین گذاری کنم . #شهید_ ابوالفضل_رضایی و برادر وهابی(اگه اسمش را اشتباه نکرده باشم) و یکی دیگه از بچه ها که قدی بلند داشت مامور مین گذاری اطراف پاسگاه های #شمشیری ۱و۲ شده بودند. هنوز کارما در زیر پل تموم نشده بود اون برادری که قدش بلند بود(اسمش یادم نیست) با تنی مجروح خودشو به ما رسوند و با ناراحتی گفت: ضدتانک منفجر شد و ابوالفضل پودر شد!!!! . ازش پرسیدیم تو چه جوری مجروح شدی گفت: با برادر وهابی از جاده مالرومیخواستیم بیائیم که بی سیم چی گفت ، جاده مالرو مین گذاری شده از جاده اصلی برید ! نگو بی سیم چی اشتباه کرده و برعکس جاده اصلی تله گذاری شده بود و ما پامون به سیم تله M16 خورده و هردو مجروح شدیم وقتی حال وهابی رو پرسیدیم گفت اون نتونست راه بیاد. سریع دوتا ازبچه هایی که جاده را تله گذاری کرده بودن چون آشنا به محیط بودن رفتن و وهابی را آوردن عقب و هردوشون رو با ماشین فرستادیم عقب. من که از این اتفاق(شهادت ابوالفضل) شوکه بودم و یاد بیدار کردنش افتاده بودم با چشمانی اشکبار سریع خودم رو به شهر #ماووت رسوندم تا خبر شهادت#ابوالفضل را به برادر آقایی برسونم تا برای برگرداندن بقایای جنازه مطهرش فکری بکنند. (با توجه به عقب نشینی پیش خودم گفتم بقایای جنازه ابوالفضل را برگردونیم عقب) . برادر آقایی قبل از اینکه درمورد ابوالفضل چیزی بگم بمن گفت اون جاده رو #مین_گذاری کردی ؟ من گفتم نه اومدم این خبر رو بدم . برادرآقایی با ناراحتی گفت #ابوالفضل_شهید_شده_که_شده تو چرا ماموریتی که بهت محول شده رو انجام ندادی . من تازه اونجا فهمیدم موقعیت شناسی یعنی چی . اجرای ماموریت که باعث تاخیر در حرکت عراقیها میشد واجبتر از رسوندن خبر شهادت بود. با این حرف برادر آقایی سریع برگشتم و ماموریت ام رو انجام دادم ولی در دل ناراحت ابوالفضل بودم. دم دمای صبح چند نفر از بچه ها که رفته بودم سراغ ابوالفضل فقط با پیدا کردن مقداری از پوست سر ابوالفضل برگشتن . صبح شده بود و ما شهر رو هم با انواع مینها آلوده کردیم و همراه سایر نیروهای باقی مانده برای همیشه از ماووت عقب نشینی کردیم.

ارسال دیدگاه