کد خبر:11954
پ
۹۵-۱-۱-۳۰۰×۱۸۰
شهید سلطلن معصومی

فرماندهی که لباس نیرو هایش را میشست

راوی : پدر شهید ، حاج پرویز معصومی قبل از عملیات ام الرصاص مقر بچه های تخریب کنار رود کارون در روستای ام النوشه بود. من و پسرم شهید سلطان معصومی توی گردان بودیم. سلطان ما مسوول حموم بود و صبح های زود میرفت حموم رو روشن میکرد تا بچه ها حموم کنند. من هم […]

راوی : پدر شهید ، حاج پرویز معصومی

قبل از عملیات ام الرصاص مقر بچه های تخریب کنار رود کارون در روستای ام النوشه بود.
من و پسرم شهید سلطان معصومی توی گردان بودیم. سلطان ما مسوول حموم بود و صبح های زود میرفت حموم رو روشن میکرد تا بچه ها حموم کنند. من هم اونجا ماشین تحویل گرفتم و راننده گردان تخریب بودم.
یکی از این روزها بود که نیمه شب از خواب بیدار شدم فکر کنم یکی دو ساعت به اذان صبح مونده بود . رفتم به سمت منبع آب که وضو بگیرم … دیدم اطراف منبع آب سرو صدا میاد . جلو تر که رفتم یکی به من سلام کرد . دیدم حاج عبدالله (سردار شهید حاج محمود(عبدالله)نوریان) است . گفتم حاج آقا این نصفه شبی داری رخت میشوری. گفت حاجی روزها که وقت نمیکنیم شبها باید جورش رو بکشیم .
من شیر آب رو باز کردم و مشغول وضو شدم . سرم رو پایین آوردم که مسح پام رو بکشم که یک زیر پیرهن توی دست حاجی بود و داشت اون رو میشست توجهم رو جلب کرد. دیدم این زیر پیرهن سلطان پسرمه که تازه از تهرون برایش آورده بودم. گفتم حاج آقا اینکه زیر پیراهن پسر منه !!!!! شما چرا داری میشوری .. فهمیدم حاجی لباس های بچه ها رو خیس کرده و داره میشوره.
حاجی به من گفت فقط شما سرّ من رو میدونی…. ندیده بگیر

ارسال دیدگاه