- الوارثین - http://www.alvaresin.com -

ما هر هفته هیات میاییم

سال ۷۸ بود #هیات_الوارثین شب های شنبه یعنی جمعه شب ها برگزار میشد.
رفتم هیات خونه یکی از #شهدای_گردان.
دوستان کم لطفی کرده بودن و اونجوری که باید و شاید جلسه شلوغ نبود.
خیلی شرمنده خانواده شهید شدم
جلسه تموم شد و خداحافظی کردم و به سمت خونه میومدم. توی مسیر #پشت_موتور با خودم حرف میزدم و گله مند دوستانم بودم
به خونه رسیدم . عیالم گفت چته. چقدر کلافه ای.
گفتم امشب بچه ها درست و حسابی هیات نیومده بودند مقابل #خانواده_شهید شرمنده شدم.
با این حالم خوابیدم
در #عالم_خواب دیدم دارن در خونه مون رو میزنند.رفتم دم در..
دیدم یکی از دوستان است.
گفت فلانی بیا سر کوچه #حاج_عبدالله (شهید حاج عبدالله نوریان ) کارت داره..
با عجله خودم رو به سر کوچه رسوندم.
دیدم #حاج_عبدالله سوار یه موتور گازی است و #محمود_فرزندش هم ترکش نشسته.
تا من رو دید زد زیر خنده ..
با هم روبوسی کردیم و من هم امان ندادم حاجی حرف بزنه .. دلم هم از بابت جلسه دیشب پر بود شروع کردم گله کردن.
به حاجی گفتم تو به ما سری نمیزنی ..
بابا تو ناسلامتی فرمانده ما بودی .
ما رو توی این #وانفسای_تهرون به حال خودمون گذاشتی.
بچه ها تارو تفرقه شدن وهمه مشغول دنیا طلبی.
وقتی دست تو بالای سرمانیست و به هیات هم نمیایی وضع ما اینطوری میشه..اونقدر به حاجی گله کردم تا دلم خالی شد.
حاجی گفت : #حرف_هات_تموم شد.
گفتم نه باز هم حرف دارم به اندازه این چند سالی که نبودی..
گفت بسه دیگه.
گفتم حالا چی شده دلت هوای ما رو کرد و. به ما سری زدی.
گفت : #بچه_مرشد اومدم #آدرس_هیات_رو_ازت_بگیرم.
با تعجب پرسیدم آدرس هیات !!!!
توکه نمیایی هیات آدرس برای چی میخواهی.
دیدم چهره اش تو هم رفت. و رگهای گردنش باد کرد
این حال حاجی رو وقتی که بچه ها نسبت به نماز کاهلی میکردند دیده بودم …رگهای گردنش میزد بیرون.
فهمیدم حرف نامربوطی زده.
حاجی با عصبانیت گفت:
بیادر(تکه کلامش بود) بعضی وقتها برادر رو بیادر میگفت.
گفت تو از کجا میدونی من هیات نمیام.
من هم در جواب گفتم خدایی میایی
اگرمیومدی ما وضعمون این نبود.
حاجی در حالیکه خنده مهربونی کرد گفت:
#ما_هر_هفته_هیات_میایم
من هم تو خواب بهش گفتم اگر راست میگی هفته آینده #هیات_الوارثین خونه #شهید_آقا_سید_محمد (شهید سید محمد زینال حسینی فرمانده گردان تخریب ل۱۰)است ببینم میایی یا نه.
این رو به حاجی گفتم و حاجی گازش رو گرفت و رفت.
از خواب بیدار شدم.
و شرمنده حرف هایی بودم که به حاجی زده بودم.