کد خبر:16499
پ
photo_5631@02-05-2020_01-41-47_thumb

دیگه هرچی بود تموم شده بیا خدمت باشیم

یک دقیقه مانده تا قیامت این جمله کلید رمز جشن پتو توی چادر ما شده بود. پیشاپیش از برادر حسین بداغی عذرخواهی و طلب حلالیت میکنم توی مقر الوارثین یه چادر سر راه ورودی مقر بود که از چادرهای دیگه جدا بود و اصطلاحا قدیمی ها و مسن ترها توی اون چادر بودند. حاج آقا […]

یک دقیقه مانده تا قیامت
این جمله کلید رمز جشن پتو توی چادر ما شده بود.
پیشاپیش از برادر حسین بداغی عذرخواهی و طلب حلالیت میکنم
توی مقر الوارثین یه چادر سر راه ورودی مقر بود که از چادرهای دیگه جدا بود و اصطلاحا قدیمی ها و مسن ترها توی اون چادر بودند.
حاج آقا قاسمی، حاج آقا تاج آبادی، بهاری، شهید فیروزبخت، علی اکبر جعفری و یه چندتای دیگه که یادم نیست.
هرکسی وظیفه ای داشت و مسئول رمز هم گاهی حاج آقا تاج آبادی میشد گاهی شهید فیروزبخت، یکی هم پتو مینداخت رو سر بخت برگشته ای که میهمان چادر ما شده بود.
یادمه اون موقع آقای بداغی مسئول آموزش بود و برا خودش برو و بیایی داشت، بعداز ظهری اومد توی چادر ما همینکه جاگیر و پاگیر شد، رمز عملیات رو حاج آقا تاج آبادی گفت و چشمت روز بد نبینه پتو و انداختیم سر حسین بداغی و کتکی زدیم به بنده خدا که نگو
بعد از کتک همه به سرعت دور چادر نشستیم مثلا هر کسی ادا در میورد که من نبودم، خلاصه حسین جون با دست و بدن کوفته از چادر رفت بیرون و ما هم فکر میکردیم توی این عملیات جشن پتو هم موفق شدیم.
ما از همه جا بی خبر، نگو همون شب قراره برای بچه های گردان رزم شب بگذارند، حاج حسین هم مسئول آموزش
ناگفته نماند چادر ما معاف از رزم شب و دوی بعد از صبحگاه و از این حرفا بود البته اختیاری بود و هرکس دلش میخواست میتونست شرکت کنه.
آقای بداغی تصمیم میگیره که یه انفجار هم پشت چادر ما بگذاره و این کار رو هم کرد، وقتی رزم شب شروع شد، انفجار پشت چادر ما هم زد، اونقدر این انفجار نزدیک بود که چادر تکه تکه شد و تمام وسایل چادر بهم ریخت، خدا رو شکر کسی سرپا نبود.
صبح شد و طبق معمول رفتیم صبح گاه مقر، ما که از انفجار پشت چادر شاکی بودیم موضوع رو به شهید سیدمحمد گفتیم که ما معاف از رزم شب بودیم آقای بداغی انفجار پشت چادر ما گذاشته و باعث ناراحتی ما شده، یه شیطنت هم کردیم که حرفمون پیش شهید سید محمد بگیره و اونم اینکه به بیت المال هم ضرر زده حالا ما هیچ بیت المال چی، چادر تکه تکه شده
آقا حرفمون گرفت و شهید سیدمحمد ، آقای بداغی رو توی صبحگاه جلوی همه نیروها سینه خیز برد و ماجرا صبحگاه تموم شد.
همون روز حاج حسین داشت از جلوی چادر ما میگذشت، تعارف کردیم و گفتیم دیگه هرچی بود تموم شده بیا خدمت باشیم، اومدن توی چادر همانا و دوباره یک دقیقه مانده تا قیامت گفته شد و یه جشن پتوی مفصل تر از دفعه قبل برای حاج حسین گرفتیم که نگو، بنده خدا این دفعه تمام بدنش کوفته کوفته شد و از چادر رفت بیرون
حاج حسین مخلصیم، حلال کن داداش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید