البته غلام زبونش میگرفت و میگفت: ش ش ش.....ف ف ف ف... اعت... ارزونش کردیم همه ببرند. شهید رسول فیروزبخت 8 آبانماه 66 با انفجار مین از جبهه سردشت پرکشید
بسم الله الرحمن الرحیم وصیت نامه شهید جعفر صادق نصرت خواه آنهایی که کشته در راه خداوند هستند را کشته مپندارید مه آنها زنده هستند و در پیش خدا روزی میخورند مهدی جان مولا جان یه عمری صدایت زده ام اما لیاقت دیدارت را نیافته ام ولی نا امید نیستم بدین امید گام در راه […]
تاریخچه گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء علیه السلام تیپ سیدالشهداء (ع) در شهریور ماه سال 1361 به فرماندهی «شهید حاج علی موحد دانش» تجدید حیات شد و فعالیت خود را آغاز نمود و گردانها و واحدهای عملیاتی خود را راهاندازی کرد . واحد تخریب نیز از جمله واحدهای تخصصی و عملیاتی بود که از بدو تاسیس […]
این آخرین نامه است که برایتان مینویسم چون دیگر جنگی و جبههای نیست. شما هم دیگر جواب نامه را ننویسید.
وقتی اسامی غواص ها رو برای عملیات خوندند وقرار شد من هم با اونها جلوبرم خیلی نگران شدم. چون تعدادی از غواص هایی که باید به خط دشمن میزدند همین بچه هایی بودند که از نظر جسمی مریض بودند. بعضی هاشون رو کنار کشیدم و گفتم درست نیست با این وضعیت شما جلو بیان..اما اونها اصرار داشتند که وضعیت بیماریشون رو فرمانده گردان ندونه...
جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین(ع) در میدان نبرد شهید شد !و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبرحسین در راه حسین(ع) و با هدف شهید شد !جواب زینب را بدهید که تحمل ۷۲ شهید را نمود و نکند که در محضر ام البین سر به زیر باشید
یکی سخترین روز های عمر پنجاه ساله ام روزجمعه گذشته بود که پیکرمطهر رفیق با صفایی که بیش از سی سال با هم حشر ونشر داشتیم در بغل گرفتم ودر خانه قبرخوابوندم رفیقی که چند روزقبل کنار یک سفره با هم روزه مان رو افطار کردیم
اون شب حاج احمد ( سردار جاوید الاثرحاج احمد متوسلیان) دستور داد که من دو تا گروهان برداشته و در حاشیه اروند با دشمن درگیر بشم و ماموریت انفجار پل پشتیبانی دشمن روی رودخانه اروند هم به ما واگذار شد. دشمن به شدت روی منطقه آتیش میریخت و لحظه ای نبود که منوری در آسمان نباشه همه جا مثل روز روشن بود.
مهدی کریمی هم یه کارد سنگری داشت و مدام باهاش قیافه میگرفت و همه ما به خط میشدیم و با کارد سنگری درخت ها رو با پرتاپ سوراخ سوراخ میکردیم. پیام که نگو و نپرس از بخت بدش گرفتار یه مشت اراذل مثل من شده بود. من دوست داشتم مدام من رو به فامیلی صدا کنه. به خاطر اینکه "سش " میزد میگفت برادر طهماسسسسسسسبی
در این مراسم برادر محمد رضا جعفری از چگونگی شهادت مظلومانه شهدای تخریب در عملیات مین گذاری در شهر فاو خاطراتی را بیان نمودند
بدنم یخ کرد و لرزی همه وجودم رو گرفت.داخل میدان مین و در مسیری که بچه ها مین کاشته بودند شروع کردم دویدن ، هوا خیلی تاریک بود نمیشد جایی رو دید فقط بوی باروت ناشی از انفجار میومد. همینطور که میدویدم داخل یک چاله افتادم دشمن هم با چند تا منور خط رو روشن کرده بود در زیر نور منور بدن متلاشی شده ای رو دیدم
مهدی خوند...فلق دوباره رنگ خون گرفت و همه بچه ها یک صدا میگفتند گرفت، گرفت و میزدند زیر خنده. و بعد هم چون شب نیمه شعبان بود با هم سرود" ای ولی عصر" رو خوندیم . به معرکه رسیدیم همه چیز به ریخته و روی زمین خوابیده بود با کمک بچه ها چادرها رو روی پایه هاش بلند کردیم . چادرها که سر پا شد با منظره ای مواجه شدیم که اشک ها رو سرازیر کرد.