کد خبر:1852
پ
۱۱۲۲۱۳۴

فرمانده صمیمی شهید سید محمد زینال حسینی

روزهای اولی که رفتم گردان تخریب ، متوجه شدم در مراسمات اعیاد و یا عزاداری ها بعد از مراسم همه بچه های گردان شام رو در حسینیه گردان میل می‌کنند و برای ایجاد صمیمیت و آشنایی بیشتر هر دو نفر در یک ظرف غذا می خورند . در یکی از اون شبها بعد از مراسم […]

روزهای اولی که رفتم گردان تخریب ، متوجه شدم در مراسمات اعیاد و یا عزاداری ها بعد از مراسم همه بچه های گردان شام رو در حسینیه گردان میل می‌کنند و برای ایجاد صمیمیت و آشنایی بیشتر هر دو نفر در یک ظرف غذا می خورند .
در یکی از اون شبها بعد از مراسم با یکی از برادران گردان که نمیشناختمش و تا حالا ندیده بودم کنار هم نشسته بودیم و با هم در یک ظرف مشغول خوردن شام شدیم.
اون رزمنده بعد از سلام و احوالپرسی خیلی عادی و صمیمی گفت : شما تازه اومدی گردان؟
گفتم: بله
سووالش رو ادامه دادو پرسید که کی و از کجا اومدی ؟
من هم خیلی ساده و بدون سانسور ، داستان چگونه اومدن به گردان تخریب رو خیلی آبدار و با شوق وذوق ، تعریف کردم و گفتم : داداش به کسی نگو یه وقت به گوش آقا سید برسه و خراب میشه ،
اونم گفت: نه داداش خیالت راحت، من دهنم قرصه نگران نباش …
بعد من بهش گفتم : خوب اخوی حالا که من خودم رو معرفی کردم ، نوبت شماست ، تعریف کن ببینم شما چی ؟
کی و چطوری به این گردان اومدی ؟
با یک نگاه رویایی و زیبا و پر از جاذبه ، که همه بچه های گردان جذبه چشمهای آقا سید رو میدونن به من نگاه کرد و
گفت :من ؟
گفتم :بله
گفت : من سید محمدم
چی گفتی ؟
گفتم که سیدمحمد …!!
گفتم: واویلا….، سید محمد فرمانده گردان تخریب؟
گفت: بله
آقا من رو میگی…!! قاشق غذا از دستم افتاد وسط ظرف غذا ،
یعنی تا چند دقیقه کپ کردم ؛که شروع کرد به خندیدن و
گفت : نگران نباش، به کسی نمیگم
اون شب بود که فهمیدم سید ما
مرد بزرگیست و چه توفیقی است ، هم غذا شدن با فرمانده گردان.

ارسال دیدگاه