کد خبر:377
پ
photo_2018-04-22_20-30-56

یکی از عکس های خیلی دوست داشتنی من…

این عکس برای قبل از عملیات عاشورای سه یعنی اواسط خرداد ۶۴ است اول آدم های حاضر رو تا اونجا که یادم میاد معرفی کنم از راست حاج علی کمیجانی… سوپر من گروه حبیب فرخی شهید اوس اکبر عزیز زاده پشت سرش مهدی پاداش این حقیر که کلاشینکف دستمه با شلوار پلنگی بغلیم شهید دوسداشتنی […]

این عکس برای قبل از عملیات عاشورای سه یعنی اواسط خرداد ۶۴ است
اول آدم های حاضر رو تا اونجا که یادم میاد معرفی کنم
از راست
حاج علی کمیجانی… سوپر من گروه
حبیب فرخی
شهید اوس اکبر عزیز زاده
پشت سرش مهدی پاداش
این حقیر که کلاشینکف دستمه با شلوار پلنگی
بغلیم شهید دوسداشتنی و داداش صیغه ایم پیام پوررازقی…
شهید علرضا طحانی
پشت سرش شهید همیشه خندون مهدی اسماعیلی پور
پشت سر مهدی شهید مهدی کریمی
نشسته شهید محمد خاکفیروز
برادر حمزه ای رفیق شهید مرتضی ملکی
و این که پایین ایستاده جانباز یه چشم ویه پا ماشا الله نانگیر
اون لباس پلنگی هم راننده بود که از نقلیه اومده بود اسمش رو بلند نیستم
جمع حاضر سوار بر تویوتا پارتیزان های سید محمد بودن

 

خدایی یه آموزش های من درآوردی شهید سید محمد به ما میداد که توی هیچ ارتشی توی دنیا آموزش داده نمیشه.
اونقدر فشار به ما میاورد توی آموزش که وقتی برمیگشتیم همه دنبال نخ سوزن میگشتن که خشتک ها رو بدوزند
مهدی اسماعیل پور و مهدی کریمی استاد دوخت و دوز بودند
شهید خاکفیروز هم استاد گیر دادن بود. اگر یه بحثی پیش میومد به این زودیها قانع نمیشد همه اش دنبال ریزه کاری ها بود.. و اونقدر با دقت به حرف های آقا سید گوش میداد.
شهیدطحانی هم یه انسان مظلوم اما به شدت فکور و خوش محضر که آدم کنارش احساس آرامش میکرد.
مهدی کریمی هم یه کارد سنگری داشت و مدام باهاش قیافه میگرفت و همه ما به خط میشدیم و با کارد سنگری درخت ها رو با پرتاپ سوراخ سوراخ میکردیم.
پیام که نگو و نپرس
از بخت بدش گرفتار یه مشت اراذل مثل من شده بود. من دوست داشتم مدام من رو به فامیلی صدا کنه. به خاطر اینکه “سش ” میزد میگفت برادر طهماسسسسسسسبی. میخواهید ادای پیام رو در بیارید بگید طهماسبی..وقت گفتن سین… گوشه راست زبونتون رو به دندان ها مالش بدید … مثل پیام میشه
آخ که چقدر دلم هواشو کردههههههههههه… این بنده مهربون خدا
بفیه رو هم بگم
شهید اوس اکبر وارد و همه فن حریف . متخصص در رطیل و عقرب… اون ایام که آموزش میدیدیم مریوان اونقدر عجیب بود که اوس اکبر هم شب ها نماز شب میخوند.
فقط یه بدی داشت که پاسدار وظیفه بود..ما بهش میگفتیم پاسدار اضافه????
حبیب فرخی هم با صفا بود الانش هم با صفاست اون هم پاسدار اضافه بود..ماها بسیجی بودیم و براشون قیافه میگرفتیم.
مهدی پاداشی هم با حال بود اون هم مثل بچه محلشون علی کمیجانی خیلی قیافه میگرفت… اون هم سوپر من بود..و هرچی آموزش میدیدیم مثل اینکه قبلا دیده بود و برای ما ها بیسوادها قیافه میگرفت…
و من بدبخت بیچاره که با همه ی خستگی آموزش ها… شب ها باید برای این جماعت میخوندم
یاد همه ی مهربونی هاشون
یاد همه ی یک دلی هاشون
یاد همه ی ایثارهاشون
خدایی عاشقانه همدیگه رو دوست میداشتیم
بسه دیگهههههه
الان گریه ام میگیره
تورو خدا شما هم اینطوری بنویسید
منتظرم
وامونده جاموند

ارسال دیدگاه