کد خبر:13033
پ
photo_2021-06-09_14-31-57
روزهای سختی که بر ما گذشت

خرداد ماه سال ۱۳۶۸ ، ما هنوز توی حال و هوای جبهه بودیم

خرداد ماه سال ۱۳۶۸ روزهای سخت و تلخی بود. ما هنوز توی حال و هوای جبهه بودیم برای اینکه ارتباطمون با همسنگران جبهه قطع نشه شبهای دوشنبه زیر سایه ی پرچم هیات_الوارثین دور هم جمع میشدیم بچه ها هم استقبال خوبی نشون میدادند. بعضی شب ها هم مسجد امین الدوله پای منبر حاج اقای حق […]

خرداد ماه سال ۱۳۶۸ روزهای سخت و تلخی بود. ما هنوز توی حال و هوای جبهه بودیم
برای اینکه ارتباطمون با همسنگران جبهه قطع نشه شبهای دوشنبه زیر سایه ی پرچم هیات_الوارثین دور هم جمع میشدیم
بچه ها هم استقبال خوبی نشون میدادند. بعضی شب ها هم مسجد امین الدوله پای منبر حاج اقای حق شناس همدیگه رو میدیدیم.
اون روزها مدام خبر از کسالت امام بود. یه روز خبر میومد که حال امام خوب شد و یه روز هم از مردم میخواستند برای شفای عاجل امام دعا کنند.
نقل قولی از موحوم حاج آقای حق شناس اون روزها به گوش ما رسید. گفتند ایشون درعالم خواب دیدند که امام رو بین زمین و آسمون از یک سوی ملائکه و اهل آسمون به بالا میکشند و از سوی دیگر هم مردم به امام آویزان شدند و نمیگذارند به بالا ببرند.
در این کش و قوس آسمانیان و ملائکه غالب شدند. این روء یای صادقه حسابی همه رو دمق کرده بود. همه منتظر بودند یه خبری بشه.
اعلام کردند حال امام خیلی وخیم است.
روز قبل از فوت امام حاج خادم که اون روزها معاون لشگر سیدالشهداء علیه السلام بود به من زنگ زد و گفت: شب بعد از نماز مغرب و عشاء با یه تعداد از بچه های تخریب بیاید پادگان ولیعصر(ع).
سوال کردم خبری شده.
گفت : خبر رسیده دشمن میخواد در جبهه های شمالغرب دست به تحرکاتی بزنه. باید آماده باشیم
بعد از نمازمغرب با یه تعداد از بچه های تخریب رفتیم پادگان ولیعصر(ع)
اون روزها عقبه لشگر۱۰ در پادگان ولیعصر علیه السلام تهران بود.
حدود یه گردان از بچه های قدیمی اونجا جمع شده بودند. اونجا بود که خبر دادند حال امام اصلا خوب نیست و شاید تا صبح خبر فوت ایشون رو اعلام کنند.
به محض شنیدن این خبر صدای ناله و ضجه بچه ها بلند شد.
خیلی شب تلخی بود…
اون شب گفته شد که دوستان گوش به زنگ باشند که در صورت نیاز به مقابله با تحرکات دشمن خودشون رو به جبهه برسونند.
فردا صبحش بود که اخبار ساعت ۸ صبح خیر فوت امام رو اعلام کرد.
داشتم با موتور خیابون ولیعصر(ع) رو به سمت بالا میرفتم که تا ساعت ۸ صبح سر کارم برسم.. رسیدم پشت چراغ قرمز چهار راه مجلس. که صدای خبر ساعت ۸ اومد.
که انا لله و انا الیه راجعون …. روح خدا به خدا پیوست.
چراغ سبز شده بود و هیچکس تکون نمیخورد و همه مات و مبهوت به همدیگه نگاه میکردند. مثل اینکه در یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد. جماعتی که برای رسیدن به مقصدهاشون عجله داشتند انگار انگیزه رفتن ازشون گرفته شد.
همه از وسیله ها شون پایین اومده بودند و به همدیگه نگاه میکردند.
جمعیتی دور هم جمع شده بود و صدای ضجه و ناله ها بلند شد… همه به بر سر و سینه زنان با این شعار به سمت مجلس شورای اسلامی راه افتادیم.
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز
خمینی بت شکن پیش خداست امروز
هرلحظه به جمعیت مقابل مجلس اضافه میشد و تا نزدیکی ظهر تمام خیابان های اطراف مجلس مملو از جمعیت بود.
همه پیگیر زمان تشییع و وداع با امام بودند… اون روز گذشت
غروب اون روز خبر دادند و با یه تعداد از بچه های تخریب با وانت گردان به سمت جنوب حرکت کردیم.
گفتند دشمن علی رغم حضور نیروهای سازمان ملل در مرز شلمچه و پاسگاه زید تحرکاتی نشون داده و باید برای درگیری احتمالی آماده بود.
خیلی بچه ها کلافه بودند. از یه طرف دوست داشتند در تشییع امام شرکت کنند و از طرف دیگه هم نگران هجوم دشمن بودند.
برای نماز مغرب و عشاء ، همه ی بچه هایی که از تهران خودشون رو به پادگان دو کوهه رسونده بودند در حسینیه لشگر سیدالشهداء علیه السلام جمع شدیم و اونجا عزاداری مفصلی انجام شد.
یکی دو روز بعد هم رفتیم در خط پاسگاه زید در چند تا سوله مستقر شدیم و چند روزی اونجا موندیم تا اگر دشمن حرکتی انجام داد مقابله کنیم.
یاد اون روزها بخیر
و یاد امام عزیز بخیر
ویا همه فرزندان خمینی بخیر.

ارسال دیدگاه