کد خبر:16934
پ
alvaresin-0262

صورت قاطر رو بغل کرده بود و توی گوش حیوان نجوا میکرد…

اواسط مهرماه سال ۱۳۶۳ بود دهه اول محرم تمام شده بود و قرار شده بود مین گذاری و شناسایی زیر ارتفاع بمو بعد از دهه ی اول محرم انجام بشه و بچه های تخریب و اطلاعات عملیات لشگر۱۰ که اون موقع تیپ ۱۰ سیدالشهداء(ع) بود به عزاداری امام حسین(ع) برسند. تعدادی از بچه های تخریب […]

اواسط مهرماه سال ۱۳۶۳ بود
دهه اول محرم تمام شده بود و قرار شده بود مین گذاری و شناسایی زیر ارتفاع بمو بعد از دهه ی اول محرم انجام بشه و بچه های تخریب و اطلاعات عملیات لشگر۱۰ که اون موقع تیپ ۱۰ سیدالشهداء(ع) بود به عزاداری امام حسین(ع) برسند.
تعدادی از بچه های تخریب از مقر پادگان ابوذر اومدند و تعدای هم از بچه های مقر سرآبگرم با دو تا وانت حرکت کردیم به سمت جوانرود و بعد از گذشتن از رودخانه به سمت کوه بیزل حرکت کردیم و کنار رودخانه زیر ارتفاع بیزل در دوتا سوله مستقر شدیم.
اونایی که قبل از ما اونجا بودن اسمش رو جزیره عمو حسن گذاشته بودن.
چند تا سوله اونجا بود و بچه های تخریب و اطلاعات عملیات لشگر۲۷ و لشگر۱۰ مستقر بودن.
ماموریت بچه های اطلاعات شناسایی راه کارها برای عملیات در منطقه بمو بود و بچه های تخریب هم ماموریت پاکسازی میادین مین منطقه و یه جاهایی هم مین گذاری میکردن.
شب های خوبی داشتیم.
دهه دوم محرم بود و بعد از نماز مغرب و عشا همه توی یه سوله جمع میشدیم و عزاداری مفصلی داشتیم
۵۰ تا جوان و پر شور و سینه زن وقتی سرپا میشدند و دم سینه زنی جواب میدادند و بعد شور میگرفتن چه غوغایی میشد.
همون شور معروف جبهه..
قال رسول الله نورعینی
حسین و منی انا من حسینی
سینه زنی که تمام میشد یه شام میخوردیم و بچه های تخریب و اطلاعات عملیات آماده رفتن به ماموریت میشدند.
شب ها سرد شده بود و گاهی اوقات هم بارون میومد.
اوورکت های کره ای نو گرفته بودیم و تا از کار برمیگشتیم گلی میشد.
ماموریت مین گذاری در زیر بمو کوچیکه رو به تیم ما داده بودند. قرار بود مسیر تردد گشتی های دشمن بخصوص منافقین و کومله و دمکرات رو سد کنیم. مین هایی که داشتیم و به درد اون منطقه میخورد مین تی ایکس ۵۰ بود که از دشمن غنیمت گرفته بودیم.
قبل از رفتن برای ماموریت کارها رو بین تیم تقسیم کرده بودیم
من و شهید مصطفی مبینی ماموریت داشتیم که مین ها رو داخل خورجین بریزیم و بارقاطر کنیم و تا پای کار ببریم و دیگر بچه ها زحمت مین گذاری رو بکشند.
۶۰ تا مین بار قاطر کردیم
باران میومد
هوای هم سر بود و سربالایی هم شدید بود و قاطر راه نمیرفت و یه جایی هم قاطر لیز میخورد.
من کم حوصله بودم و میخواستم زود به پای کار برسیم.
جاهایی که قاطر آهسته راه میرفت از پشت یک لگد بهش میزدم و حیوون هم یک تکان میخورد و سرعتش بیشتر میشد.
شهید مصطفی مبینی توی همون تاریکی با صدای آهسته به من میگفت: نکن همچی…
حیوون رو اذیت نکن گناه داره…
بهش گفتم من زبون قاطر رو نمیدونم خودت بهش بگو بدون لگد تند برو.
شهید مبینی صورت قاطر رو بغل کرده بود و از جلو میرفت و توی گوش حیوان نجوا میکرد و ازش خواهش میکرد تندتر راه برود و توی اون تاریکی صورت حیوان رو هم میبوسید.
چند شب کار ما این بود که مین ها رو با قاطر زیر بارون و در سرمای هوا در حالیکه اورکتمون خیس آب بود پای میدون مین میرسوندیم.
و هرشب سر تند رفتن قاطر با شهید مبینی جر و بحث میکردیم.
یادش بخیر
مین گذاری با موفقیت انجام شد.
یکی از بچه ها حکایت هدایت قاطر پر از مین ما تا زیر ارتفاع و بگو مگوی من با شهید مصطفی مبینی رو به فرمانده مون شهید حاج عبدالله نوریان گفته بود.
حاجی ناراحت شد و به من تذکر داد و کلی از شهید مبینی تعریف کرد.
اونجا من رو کناری کشید و گفت : این برادر مبینی از بنده های خوب و مقرب خداست .
خیلی ازش استفاده کن.
۳۷ سال از اون روزهای خوب میگذره.
یادم نمیره
یکساعت قبل از اذان صبح از ماموریت میومدیم در حالیکه از شدت خیسی و سرما بدنمون کرخت شده بود و لباس ها رو میکندیم و زیر پتو میرفتیم. اما شهید مصطفی مبینی تازه تجدید وضو میکرد و میرفت برای مناجات و نماز شب.
ما غافل بودیم از اینکه مصطفی داره آماده شهادت میشه.
یه روز بهش گفتم برادر مبینی . یه حموم برو !!!!! و این سر و صورت خاکی رو یه صفا بده…
اون با یک لبخند در جواب گفت: نگران نباش.. مرده شور خودش میشوره.

تخریبچی شهید مصطفی مبینی چند ماه بعد روی سکوی شهادت رفت.
در عملیات بدر با یه تعداد از بچه های تخریب مامور انفجار پل دشمن روی رودخانه دجله شد.
آتش دشمن شدید بود و در این گیر و دار یک ترکش سهمیه مصطفی شد که به پهلویش اصابت کرد.
مصطفی ۲۶ بهمن ۱۳۶۳ از شرق دجله به لقآءالله رسید و پیکر مطهرش ۶ فروردین سال ۶۴ در گلزار شهدای تهران به خاک سپرده شد.
روایت: جعفرطهماسبی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید