کد خبر:379
پ
۱۱۲۲۱۳۴۳۴

معبر قسمت شهید آقا سید مهدی اعتصامی شد

در تیمی بودیم که اوس اکبر(شهید اکبر عزیز زاده) دلاور فرمانده ما بود. دونفر . دو نفر ما را برای هر گروهان تقسیم کرد. ما در  گردان زهیر بودیم … معبر قسمت  شهیدآقا سید مهدی اعتصامی شد . من و کاوه با هم بودیم که از  معبر آنها عبور کردیم و رفتیم تا خاکیزی که […]

در تیمی بودیم که اوس اکبر(شهید اکبر عزیز زاده) دلاور فرمانده ما بود.
دونفر . دو نفر ما را برای هر گروهان تقسیم کرد.
ما در  گردان زهیر بودیم …
معبر قسمت  شهیدآقا سید مهدی اعتصامی شد .
من و کاوه با هم بودیم
که از  معبر آنها عبور کردیم و رفتیم تا خاکیزی که آخرین نقطه بود….
ولی  شهید اسکندر لو و نیروهایش جلوتر هم رفته بودند تا دمار از دشمن دراورند….
به این علت در قسمتی که ما بودیم دیگر نباید کسی ارپی جی یا تیر بار می زد
چون امکان داشت بچه های خودمان را بزنیم….
شهید اسکندرلو و  شهید حسین گرجی و…علمداران آن شب بودند که آسمانی شدند..
و بعد گفتند همه برگردند.
ما که باور برگشت نداشتیم..
پشت خاکریزی بودیم که از سه طرف می خوردیم
یک منور زدند……
دیدم کل دشت به عقب بر می گردند … فهمیدم که ایضایی بوده و باید برگردیم…….
چیزی که از ۱۲اردیبهشت ۶۵ تا حالا مرا می رنجاند این است که رزمنده ای به پشت افتاده بود و زخمی شده بود و کمک می خواست که هیچ رقم نمی شد کاری کرد ….
او از درد فریاد می زد و کمک می خواست و رزمندگان اگر خودشان را می توانستند نجات دهند کاری بزرگ می کردند……
هنوز صدای کمک خواستن (احتمالا آن شهید) در گوشم طنین انداز است….
خدا کند اقلا الان  راه شهیدان را ادامه دهیم..

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید