کد خبر:12172
پ
۶۵۵

حکایت شهید زعفری وقت خوندن دعای ماه رجب

توی حسینیه الوارثین بین نماز ظهر و عصر مشغول خواندن تعقیبات ماه رجب و همان دعای معروف یامن ارجوه بودم و همه ی بچه ها دعا رو با هم زمزمه میکردند… شهید زعفری کنارم نشسته بود و شهید_فیروزبخت هم کنار زعفری… به اینجای دعا رسیدیم که مستجبه با دست چپ محاسن رو بگیریم و با […]

توی حسینیه الوارثین بین نماز ظهر و عصر مشغول خواندن تعقیبات ماه رجب و همان دعای معروف یامن ارجوه بودم و همه ی بچه ها دعا رو با هم زمزمه میکردند…
شهید زعفری کنارم نشسته بود و شهید_فیروزبخت هم کنار زعفری…
به اینجای دعا رسیدیم که مستجبه با دست چپ محاسن رو بگیریم و با دست راست به راست و چپ اشاره کنیم…
بعضی بچه ها حتی نوجوونها یک ته محاسنی داشتند که با نوک انگشتها شون بگیرند…
همه به شهید زعفری خیره شدند که اون چیکار میکنه.
زعفری هم با همون خنده همیشه گی اش با دست چپ ریشهای پر پشت شهید فیروزبخت رو گرفت و مثل بقیه با انگشت راستش به راست و چپ اشاره میکرد.
هرکسی شاد شد برای شادی روح این دو عزیز شهید صلواتی هدیه کند.

 

عملیات_خیبر بود وبا حاج قاسم اصغری توی درگیری های جزیره مجنون کنار هم بودیم
توی محاصره تانکها نزدیک دهکده داخل جزیره گیر افتاده بودیم.خاکریزی که پشتش بودیم باگلوله های مستقیم تانک هر لحظه داشت کوتاه تر میشد.با شهادت و مفدود شدن فاصله مون کم شده بود.
دیدم سرصدامیاد نگاه کردم دیدم یکی از تانکها به چندمتری ما رسیده.به حاج قاسم اشاره کردم.
دیدم تند تند داره حمدوسوره میخونه
بهش گفتم برادر اصغری داری فاتحه ی خودت رو میخونی. التماس شفاعت.
دیدم داره با پیم نارنجک ور میره.
گفتم: میخواهی چیکار کنی
گفت مواظب من باش میرم سراغ تانک.. اگر تانک به خاکریز برسه دخل همه رو میاره
در یک آن ، با همه ی توانش دوید سمت تانک واز شنی ها بالا رفت و برجک رو باز کرد و نارنجک رو داخلش انداخت. و تانک رو منفجر کرد.
غلام میگفت : وقتی اومد پشت خاکریز تلو تلو میخورد.
بهش گفتم برادر اصغری داشت قلبم میومد توی جورابم.
گفت خدا بهم رحم کرد.
یاد هر دوشون بخیر
حاج قاسم اصغری ۱۰آبانماه سال ۶۶ با انفجار مین والمر از منطقه عملیاتی سردشت پرکشید و
شهید غلامرضا زعفری هم در اسفند ماه ۶۶ از جبهه جنوب میهمان آسمانیان شد.

ارسال دیدگاه