کد خبر:12062
پ
photo_2019-12-24_10-43-37
عملیات والفجر 8

خط و نشان برای خدا

با حاج عبدالله داشتیم می رفتیم فاو، دقیقا یادم نیست چنذنفر بودیم. شاید ۵ نفر و یا بشتر، احمد خسروبابایی و حبیب فرخی هم بودند. ۳ماشین رو گذاشتیم این طرف آب، سوئیچش رو گذاشتیم کنار لاستیک ماشین تا هرکس قرار شد برگرده بیاید بردارد و استفاده کند. سوار قایق شدیم رفتیم توی ساحل فاو پیاده […]

با حاج عبدالله داشتیم می رفتیم فاو، دقیقا یادم نیست چنذنفر بودیم.
شاید ۵ نفر و یا بشتر، احمد خسروبابایی و حبیب فرخی هم بودند.
۳ماشین رو گذاشتیم این طرف آب، سوئیچش رو گذاشتیم کنار لاستیک ماشین تا هرکس قرار شد برگرده بیاید بردارد و استفاده کند. سوار قایق شدیم رفتیم توی ساحل فاو پیاده شدیم.
دنبال یه جای مناسب می گشتیم تا به عنوان مقر بچه های تخریب انتخاب کنیم.
حاج عبدالله خیلی گرفته بود. از خودش شاکی بود که چرا تو این مدت چند سال جبهه بوده حتی یه خراش کوچیک هم برنداشته و زخمی هم نشده است.
بعدش هم خودش به خودش دلداری می داد. ما هم که شنونده بودیم، راستش دیگران را نمی دونم ولی من از معنویت شکایتش و دلداری خودش داشتم لذت می بردم.
تو همین حال بودیم گفت خدایا برای اینکه من تکلیفم با خودم روشن بشه امروز تا ظهر یه نشونی نشون من بده
تو همین حال و هوا بودیم و دنبال جا برای مقر می گشتیم که یه دفعه انگار حاجی را برق گرفته باشه گفت وای آنجا را همه روبه رو را نگاه کردیم یه رزمنده داشت راه می رفت. ما متوجه ماسک اون نشده بودیم. گفت احتمالا عراق شیمیایی می زنه این ها مجهز شده اند و نیروهای ما بدون ماسک دارند می آیند منطقه آلوده.
رو به من کرد و گفت بدو برو ماشین وردار و برو دنبال ماسک، ماسک را اینجا نروسندی نه می خوابی نه استراحت
من و حبیب فرخی برای آوردن ماسک از حاج عبدالله جدا شدیم.
بعدا فهمیدم تا قبل از ظهر همان روز هواپیماهای دشمن نزدیکی حاجی را زده بودند و حاجی تمام سر و صورتش سوخته و باند پبچی شده بود .

 

راوی:  اسدالله سلیمانی

ارسال دیدگاه