کد خبر:12538
پ
۱۳۵
تخریبچی شهید حمیدرضا دادو

خودم نیومدم یکی منو آورد

وقت نماز ظهر و عصر توی مقر قلاجه داشتم مقابل منبع آب وضو میگرفتم که دیدم یکی دیگه هم آستین رو بالا زده ومنتظره وضو بگیره.تعجب کردم!!!تا حالا ندیده بودمش. وضوم که تموم شد قدری صبر کردم تا اون هم وضو گرفت.و با هم راه افتادیم سمت حسینیه. قدمها رو خیلی آروم برمیداشتیم تا بیشتر […]

وقت نماز ظهر و عصر توی مقر قلاجه داشتم مقابل منبع آب وضو میگرفتم که دیدم یکی دیگه هم آستین رو بالا زده ومنتظره وضو بگیره.تعجب کردم!!!تا حالا ندیده بودمش.
وضوم که تموم شد قدری صبر کردم تا اون هم وضو گرفت.و با هم راه افتادیم سمت حسینیه.
قدمها رو خیلی آروم برمیداشتیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.
نمیتونم توصیف کنم در برخورد اول با حمید چه حالی داشتم ..احساس میکردم سالها باهاش رفیقم.
حرف که میزد سرش پایین بود .
ازش پرسیدم تازه اومدی جبهه…
گفت !!!تازه که نه.
گردان حضرت زینب(س) بودم.
پرسیدم چی شد هوس اومدن به گردان تخریب کردی.
درحالیکه سرش روبالا میاورد که عینکش رو جابجا کنه.
جواب داد خودم نیومدم.  یکی منو آورد

ارسال دیدگاه