کد خبر:12548
پ
۱۳۸
مرحله اول عملیات نصر 4

معبری که شهید ضیایی زد

مرحله اول #عملیات_نصر_۴ بود که قرار شد دقیق یادم نیست پاسگاه ۱بود یا۲ #ماووت را ازاد کنند من در تیم برادرمحمد فرد بودم قرار بود برای معبر زدن به گردان های رزمی مامور شویم چند دقیقه قبل از حرکت تغیراتی انجام شد و من به تیم برادر #شهید_ضیایی رفتم اگر اشتباه نکنم برادر ولی لو […]

مرحله اول #عملیات_نصر_۴ بود که قرار شد دقیق یادم نیست پاسگاه ۱بود یا۲ #ماووت را ازاد کنند من در تیم برادرمحمد فرد بودم قرار بود برای معبر زدن به گردان های رزمی مامور شویم چند دقیقه قبل از حرکت تغیراتی انجام شد و من به تیم برادر #شهید_ضیایی رفتم اگر اشتباه نکنم برادر ولی لو هم با ما بود
#شهید_ضیایی که قبلا توجیه شده بود بما در مورد عملیات توضیحاتی داد و گفت خودش #معبر می زند و قرار شد من پشت سرش #طناب_معبر بکشم و برادر ولی لو هم که بنده خدا یک پایش ناراحتی داشت رزرو باشد .
قبل از حرکت شهید ضیایی به من گفت : اگر برای من داخل معبراتفاقی افتاد توجه نکن و معبر را ادامه بده واگر برای شما مشکلی پیش امد برادر ولی لو ادامه بدهد.
رسیدیم #پای_کار و #تیم_بچه_های_تخریب دست به کار شدند
شهید ضیایی وارد #میدان_مین شد وبا احتیاط خنثی کردن مین ها رو شروع کرد و من هم به فاصله کمی پشت سرش #نوار_سفید_رنگ_معبر رو روی زمین پهن میکردم .
مسیر معبر از بین #کمین_دشمن بود . صدای صحبت هاشون به زبان عربی میامد .
به آخر میدون مین رسیدیم وتقریبا معبر باز شد وشهید ضیایی به من اشاره کرد که من مواظب باشم . اون برگشت سر معبر تا #گردان_خط_شکن رو از معبر عبور دهد .
گردان وارد معبر شد. اول چند تا آرپی جی زن جلو اومدند وسنگر کمین دشمن رو خاموش کردند و بعدش رزمنده ها با عبور از معبر به مواضع دشمن یورش بردند .
یک لحظه همه جا رو آتش گرفت. تیر بارهای دشمن بود که مسیر معبر رو با تیر رسام میزد و آتیش خمپاره ها و انفجار پی درپی اطراف معبر شروع شد.
قرار #بچه_های_تخریب این بود که بعد از اتمام معبر و عبور نیروها به عقب برگردند تا برای ماموریت های بعدی اعزام شوند.
توی اون سر و صدا و آتیش سنگین من شهید ضیایی رو گم کردم.
دستور بود که عقب برگردید .
مسیر برگشت روبلد بودم یه مقدار مسیر رو زیر آتش دشمن سینه خیز اومدم .
سمت راست جاده رو دشمن #مین_گذاری کرده بود ومواظب بودم داخل میدون مین نشوم.
توی حال خودم بودم که کسی از پشت سر من رو به اسم صدا کرد. اطراف رو نگاه کردم #برادر_عباسپور روی مین رفته بود و از ناحیه پا سخت مجروح شده بود ازش خون زیادی میرفت کف پاش نصف شده بود. من عادت داشتم از مقر که برای کار بیرون می امدم بجای اب چایی می ریختم تو قمقمه و چندتا قند هم توش می انداختم شب قبل هم همینکار را کرده بود م برادر عباسپور گفت : روزبهانی اب داری؟؟
گفتم بله
گفت : خون های پام رو بشور و سفت ببند
درب قمقمه را باز کردم.
چایی سرد شده بود ولی یادم نبود چایی است .
چایی شیرین را ریختم روی پای عباسپور
و زخمهای پایش را بستم و شروع کردیم سینه خیز و با احتیاط از #میدون_مین بیدون اومدن برای من جالب بود که عباسپور با اینکه پاش به پوست آویزون بود و درد میکشید و خون زیادی هم ازش رفته بود… معبر هم می زد .
با هر جون کندنی بود برادر عباسپور رو عقب آوردم.
روی جاده یک خشایار بود برای بردن مجروحان.
عباسپور رو سوار #خشایار کردم و خودم رفتم سمت سنگر بچه های تخریب.
آقا جعفر اون جا بود. از وضعیت بچه ها و معبرها سوال کرد .

ارسال دیدگاه