کد خبر:13453
پ
۸

حاجی گفت : من همه موانع رو برای شهادت سعی کردم از جلوم بردارم

بهمن ماه بود و بارون به شدت میبارید اون هم بارون های خوزستان. با حاج عبدالله با هم بودیم. دیدم از سنگر بیرون اومد و رفت زیر بارون و دست هاش رو به سمت آسمان بلند کرد و شروع کرد به دعا خوندن . من هم از دور نگاهش میکردم. حاجی تمام لباس هاش خیس […]

بهمن ماه بود و بارون به شدت میبارید اون هم بارون های خوزستان.
با حاج عبدالله با هم بودیم. دیدم از سنگر بیرون اومد و رفت زیر بارون و دست هاش رو به سمت آسمان بلند کرد و شروع کرد به دعا خوندن .
من هم از دور نگاهش میکردم. حاجی تمام لباس هاش خیس شده بود تا دید من دارم نگاهش میکنم. گفت : میرزا حسین، زیر بارون دعا کنید دعاتون مستجاب میشه. این بارون رحمت خداست که از آسمون میاد و همه رو سیراب میکنه حیفه ما تشنگی بکشیم و دیگران سیراب بشند.
بارون که تموم شد اومد پیش ما نشست و سر صحبت باز شد. و کار به به شهادت کشید. حاجی گفت حسین: من همه موانع رو برای شهادت سعی کردم از جلوم بردارم . فقط یک مانع مونده بود و اون هم مادرم بود که این دفعه که رفتم مرخصی با بوسیدن کف پای مادرم اون رو هم راضیش کردم . حالا آماده آماده ام.
من هم به شوخی گفتم خوشبحالت که کارت رو با خدا یکسره کردی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید