کد خبر:373
پ
۱۱۲۲۱۴۵۵

فرمانده بزرگ شهید حاج سید محمد زینال حسینی

از مهران برگشته بودم، هرکاری می کردم نمی تونستم حال و هوای جبهه رو از سرم خارج کنم وبی قراری شدیدی تمام وجودم رو گرفته بود…. تصمیم گرفتم دوباره به هر نحوی شده به جبهه برگردم ، اما برام مهم بود که کجا و با چه کسی برم، چون اصلا نمی تونستم غریبی و حس […]

از مهران برگشته بودم، هرکاری می کردم نمی تونستم حال و هوای جبهه رو از سرم خارج کنم وبی قراری شدیدی تمام وجودم رو گرفته بود….
تصمیم گرفتم دوباره به هر نحوی شده به جبهه برگردم ، اما برام مهم بود که کجا و با چه کسی برم، چون اصلا نمی تونستم غریبی و حس بدی که بهم دست می داد در جبهه ها رو، تحمل کنم …
یکی از شبهای گرم تابستان در بسیج مسجد نشسته بودم که خبر شهادت امیر حسین اسدی که در گردان تخریب لشگر ۲۷ حضرت محمد رسول الله( ص )بود رو آوردند و جو عجیب و معنوی که در اون زمانها ایجاد میشد با حضور شهدا و تشییع جنازه ها و صدای آهنگران و…..
به شدت هوایی شدم، در همین تفکرات بودم که دوست و برادر خوبم علیرضا رفاهی فرد رو دیدم که داشت در مورد حضورش در #گردان_تخریب_لشگر_۱۰_ حضرت_سیدالشهدا علیه السلام صحبت می کرد، فهمیدم که مدتی است در گردان تخریب سیدالشهدا (ع) بعنوان بسیجی حضور دارد ، ازش خواستم شرایط حضور در گردان رو برام بگه ، اون همم خیلی صریح و سریع گفت به این راحتی ها نیست ، باید بری پایگاه مالک اشتر ثبت نام کنی ، بعد از آموزش تقاضا کنی بندازنت لشگر ۱۰ و بعد تقاضا کنی بیافتی گردان تخریب واگر فرمانده گردان موافقت کرد شما رو به تخریب بفرستند…..
گفتم: ای بابا ، اینها که خیلی طول میکشه…..
خیلی حالم گرفته شد….
همین طور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم ، برادر رفاهی گفت ولی من یه راه خوب بهت میگم که زودتر بیای گردان ….
برق عجیبی تو چشام زد و هیجان زده گفتم چه راهی ؟
گفت برو پادگان ولی عصر (عج) و به مسئول ستاد عقبه لشگر ۱۰ بگو من از طرف آقا سید محمد اومدم و به من گفته خیلی سریع اعزام بشم به گردان تخریب …
برام کمی عجیب و دلهره آور بود …
فکرهای زیادی کردم و ذهنم به شدت مشغول شد ، من که آقا سید رو نمیشناسم خب اگر من رفتم اونجا و در حین صحبت من آقا سید هم اونجا بود و به من گفت ، من به شما گفتم ؟ اصلا شما کی هستی؟ و…
من چه کنم؟
برادر رفاهی گفت : نه بابا الان آقا سید منطقه است . تازه اگر این اتفاق افتاد و آقا سید اونجا بود بگو من را برادر رفاهی معرفی کرده کمی خیالم راحت شد .
با خودم گفتم : تازه من که خلاف نمیخوام بکنم، خیلی ها شناسنامشونو تغییر می دهند و خودشون رو بزرگ نشون میدن
خیلی‌ها امضای باباهاشون رو میزنند و میرن جبهه ، من فقط یه نقل قول می خوام بکنم فوقش نمیشه .
خلاصه با همه ی ترس و دلهره ای که داشتم رفتم پادگان ولیعصر و نزد رئیس ستاد عقبه لشکر ۱۰ ، یه نفس عمیق کشیدم و قیافه مردونه حق به جانب گرفتم گفتم : سلام برادر
گفت :سلام اخوی بفرمایید …
گفتم : من باید هر چه سریع‌تر به #گردان_تخریب_لشکر_۱۰ برم ، آقا سید محمد گفتند زود بیا کارت دارم ، همین که اسم آقا سید را آوردم مسئول ستاد که نمیدونم اسمش چی بود بلافاصله یک فرم گذاشت مقابل من و گفت : فرم را تکمیل کن و مدارک لازم را فردا بیار تا برگه اعزام انفرادی را صادر کنم …
با خودم گفتم : واقعاً؟ به همین سرعت ، خدایا چی شد.. چه زود…
برادر رفاهی دمت گرم چه اسم جادویی و طلایی بود سیدمحمد ؟
خلاصه اعزام شدم به گردان تخریب لشگر ۱۰ حضرت سیدالشهدا …
در  موقعیت شهید کهن که بعداً شد الوارثین …

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید