کد خبر:2553
پ
۵۴
شهید حاج عبدالله نوریان

روزی که فرمانده از فوتبال بازی توبه کرد

گردان تخریب از سومار اومد به سمت جنوب. نیمه دوم سال ۶۱ بود . محل استقرار خاصی در جنوب نداشتیم . مقر شهید کهن (الوارثین) هنوز وجود نداشت . وارد منطقه عملیاتی فتح المبین شده بودیم . آثار عملیات فتح المبین رو توی منطقه میشد مشاهده کرد. تا کامل مستقر بشیم، از سر کنجکاوی رفتم […]

گردان تخریب از سومار اومد به سمت جنوب.
نیمه دوم سال ۶۱ بود . محل استقرار خاصی در جنوب نداشتیم . مقر شهید کهن (الوارثین) هنوز وجود نداشت .
وارد منطقه عملیاتی فتح المبین شده بودیم . آثار عملیات فتح المبین رو توی منطقه میشد مشاهده کرد.
تا کامل مستقر بشیم، از سر کنجکاوی رفتم یه دوری بزنم ببینم چه خبره .
دو سه تا گور دسته جمعی عراقی ها و یک زمین فوتبال نزدیک ما بود .
تا زمان رسیدن کمپرسی های حامل وسایل ، آواره بودیم . نیمه شب کمپرسی ها رسیدند .
شروع کردیم توی تاریکی چادر زدن .
خوابم نمیآمد رفتم کمک چادر تدارکات ‌یا بعضی وقت ها ندارکات.
نزدیکی های اذان صبح خوابم برد . خسته بودم . صدای اذان یکی از بچه های گردان رو شنیدم .
ولی نمیتونستم از جام بلند بشم .تنبلیم گل کرده بود . سرم رو کردم زیر پتو. کمی گذشت دیدم صدای نماز خوندن میاد .
چقدر هم خوب نماز میخوند . نمازش که تموم شد خیلی آروم و با التماس شروع کرد به دعا خوندن .
خدایا رزمندگان اسلام رو در پناه خودت نگه دار .
خدایا رزمندگان اسلام برای نماز جون خودشون رو تقدیم پیشگاه تو میکنند از آنها قبول بفرما .
از خجالتم نمیتونستم پتو رو کنار بزنم .
خلاصه پتو رو زدم کنار دیدم حاج عبدالله ست .
برای بیدار کردن به خودش اجازه ندادن که من رو از خواب بیدار کنند ولی به وظیفه شرعی خودش با ظرافت عمل کرد .
خلاصه نماز صبح اقامه شد .
صبحگاه برگرار شد .
بعد از صبحگاه به یکی از بچه ها گفتم : این بغل یه زمین فوتبال هست بریم بازی کنیم .
نمیدونم یه توپ از کجا پیدا کردیم .
تیم درست کردیم شروع کردیم به بازی .
حاج عبدالله قاطی بچه ها شد . بسیار عالی بازی میکرد . پر از تکنیک و انرژی .
بازی تمام شد و رفتیم توی چادرها مستقر شدیم .
اونروز به بازی گذشت .
نصفه شب از چادر زدم بیرون .از نزدیک چادر حاج عبدالله رد شدم .. صدای گریه و زاری میآمد نزدیک تر شدم . صدای ناله و گریه برای حاج عبدالله بود .
با گریه داشتند قربون صدقه سر مبارک اباعبدالله علیه السلام میرفتند .
پیش خودم گفتم چه حالی میکنه ، امام حسین ازشون قبول کند .
برگشتم توی چادر .
فردای آن شب حاجی با چشمان پف کرده سر صبحگاه صحبت رو شروع کرد.
با صدای گرفته . کمی از واقعه کربلا صحبت کردند تا صحبت به بریدن گلوی سالار شهیدان رسید ، گریه کرد .
گریه ایی که تا آن زمان از هیچ کسی ندیده بودم . به سختی به صحبتش ادامه داد . اشاره به روز قبل و فوتبال روز قبل کردند .باز گریه . .خیلی تعجب کردم …برای فوتبال چرا گریه میکنند .
تا اشاره به ملعونینی کردند که با پا به سر نازنین سالار شهیدان آقا اباعبدالله (ع ) میزدند .
حاج عبدالله در حضور بچه های گردان تخریب توبه کرد. که کاری شبیه به کار دشمنان ائمه اطهار نکند . و از آن زمان به بعد فوتبال بازی رو کنار گذاشت و بچه های تخریبچی لشگر ۱۰ بعد از اون روز به پیروی از فرمانده شون تا پایان جنگ فوتبال بازی نکردند .

راوی : علیرضا شکاری

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید