کد خبر:12507
پ
۱۱۸
تخریبچی شهید حسین شعبانی

روزی که حسین از مجنون پر کشید

اواخر خرداد ماه سال ۶۵ بود . دشمن در #جزیره_مجنون_جنوبی تحرکاتی داشت و به #تیپ_سیدالشهداء_علیه_السلام ماموریت دادند که با دشمن مقابله کند.. #بچه_های_تخریب هم مامور شدند برای جلوگیری از تحرکات دشمن #پد_مرکزی_جزیره جنوبی خیبر رو #منفجر کنند …اون شب #من و #علی و #حسین رفتیم برای انفجار جاده…. اونجا خیلی به سنگرای دشمن نزدیک بود […]

اواخر خرداد ماه سال ۶۵ بود . دشمن در #جزیره_مجنون_جنوبی تحرکاتی داشت و به #تیپ_سیدالشهداء_علیه_السلام ماموریت دادند که با دشمن مقابله کند.. #بچه_های_تخریب هم مامور شدند برای جلوگیری از تحرکات دشمن #پد_مرکزی_جزیره جنوبی خیبر رو #منفجر کنند …اون شب #من و #علی و #حسین رفتیم برای انفجار جاده…. اونجا خیلی به سنگرای دشمن نزدیک بود جوری که صدای حرف زدنا و سرفه ها شون رو میشنیدیم. البته اونها خیالشون راحت بود که کسی از رزمنده ها اونجا نمیاد و خیلی حساس نبودند. گاهی با دوشکا تمرین اهنگ میکردند و گاهی هم سر لوله رو پایین تر میاوردند و به قول بچه ها تیر تراش روی پد میزدند . گاهی هم خمپاره شصت میزدند. من و علی و حسین با خودمون سه تا #خرج_گود برده بودیم که با انفجار اونها چاله ای عمیق درست بشه و بعد چاله هارو با خرج “پودر اذر”پر کنیم و منفجر کنیم.
اون شب عراقی ها خیلی اذیت میکردند و مرتب سر تیربار رو روی پد میگرفتند و میزدند. ما سه نفری روی شونه پد نشسته بودیم. از طرفی جرات نمیکردیم بیایم روی پد و از طرفی در اون شیب تند شونه پد نمیتونستیم وایسیم و پاهامون لیز میخورد و میرفتیم توی اب هور که باتلاق بود. بچه رزمنده های مستقر درخط گفته بودند که چند شبی هستش که #غواصای_دشمن میان و از داخل اب سرک میکشند و این موضوع هم ما رو نگران کرده بود.
خلاصه وضع عجیبی بود. اون شب تصمیم گرفتیم با دست چاله بکنیم چون خرج گود ها رو اگر کار میگذاشتیم و منفجر میکردیم دشمن اوضاع خط رو به هم میریخت و این کار صلاح نبود.قرار شد سه تا چاله بکنیم در یک خط و با یک فاصله. یکی شو علی در شیب شونه پد مشغول شد و با فاصله حدود یک و نیم دو متری یک چاله دیگه رو #حسین_شعبانی مشغول شد و با همین فاصله یک چاله دیگر رو من شروع کردم.زمین خیلی سفت بود. ترس از این که دشمن متوجه سرو صدا بشود هم وجود داشت. هر کدوم حدود سی چهل سانت کنده بودیم . جوری شده بود که بیشتر احساس امنیت میکردیم چون میتونستیم خودمون رو داخل این چاله ها محفی کنیم..
دشمن بصورت ایذایی گاهی اتش میریخت. دوشکا شون روی سر ما کار میکرد ولی چون با هدف نمیزدند خیلی ترس نداشت. اما یکدفعه ورق برگشت …من نمیدونم مارو دیدند یا صدامون رو شنیدند یا مشکوک شدند بهر صورت یکباره اوضاع تغییر کرد.آتیش زیاد شد و شروع کردند با خمپاره ۶۰ اطراف ما رو کوبیدن.
تا زمانی که خمپاره ها داخل اب میخوردند اوضاع غیر عادی نبود ولی وقتی مقداری عقب تر از ما روی خط خودی آتیش متمرکزشد و صدای فریاد #یا_زهراء(س) و #یا_مهدی بچه ها از پشت سر بلند شد ما نگران شدیم ما هیچ وسیله برای دفاع و جنگیدن نداشتیم با بیل و کلنگ هم که نمیشد جلوی دشمن ایستاد. در همین حین #انفجار_مهیبی در فاصله کوتاهی از من وحشت رو صد چندان کرد و صدای ناله ضعیف #حسین_شعبانی بلند شد.
علی از داخل چاله بیرون پرید و اومد سمت من . من هم هم از داخل چاله بیرون اومدم و دوتایی در شیب شانه پد چسبیدیم به زمین. چند مرتبه حسین رو صدا کردیم ولی جوابی نیومد . سینه خیز رفتیم تا وسط پد. حسین داخل چاله انفجار افتاده بود. با کمک هم بیرونش اوردیم . خون ریزیش شدید بود . باید حسین رو به عقب میرسوندیم حدود ۱۰۰ متری با خط خودمون فاصله داشتیم. همه اون صد متر یا کمتر و بیشتر رو باید روی شانه شیبدار پد عقب می اومدیم. اگرغفلت میکردیم ممکن بود پیکر حسین داخل باتلاق بیفتد.دشمن هم آتیش میریخت و هم پشت سر هم منور میزد. و با تیربارهای سنگین روی پد رو به هم میدوخت. شرایط سختی بود . نه من و نه علی یک لحظه هم به این فکر نکردیم که حسین رو رها کنیم و خودمون رو نجات بدیم. زیر آتیش دو نفری سفت به حسین رو چسبیده بودیم .
چندین بار داخل اب افتادیم و تا زانو توی اب رفتیم. با هرجون کندنی که بود حسین رو به خط خودمون رسوندیم غافل بودیم که توی مسیر #ملائک_روح_حسین _رو از دست ما کشیدند و #با_خود_بردند و ما پیکر او رو حمل میکنیم .. حسین دیگه شهید شده بود و تمام دلخوشیمون این بود که دیگه کار حمل پیکر شهید رو با موفقیت انجام دادیم ولی اینگونه نبود. معلوم شد از خط تا جاییکه قایق میتونه پهلو بگیره و تا جاییکه قایق میتونه بیاد حدود دویست متر دیگه مونده . شهدای دیگری هم توی خط بودند ولی چون رزمنده ها اونجا بودند و ماندگار بودند عجله ای برای عقب اوردنشون نداشتند و تنها من و علی بودیم که هر جوری بود باید جنازه شهید رو میاوردیم.علی کمیجانی قویتر از من بود و ورزشکار . به من گفت تو پاهای حسین رو بنداز روی شونه هات و من هم قسمت سرش رو بلند میکنم و حرکت کنیم . بین خط تا اسکله کانال بود . یک کاناب باریک و کوتاه. و دشمن هم بقول معروف تیر تراش میزد و ما باید نشسته عقب میومدیم. یادم هست با هر باری که زمین میخوردیم پوتین های حسین از دو طرف به صورت من میخورد ولی سنگینی او بیشتر روی دوش علی بود…
هرطوری بود پیکر مطهر #طلبه_شهید_حسین_شعبانی رو به عقب آوردیم.
روح #حسین_شعبانی از #جزیره_مجنون به آسمان پرکشید و جسمش در #شهرستان_ساوجبلاغ به خاک رفت.
#علی_کمیجانی هم در #کربلای_۵_قطع_نخاع شد .

ارسال دیدگاه