کد خبر:14413
پ
alvaresin-0231

روایت حاج آقا تاج آبادی از عملیات کربلای ۵ ، شلمچه ۱۹ دیماه ۶۵

عملیات شلمچه(کربلای ۵) بنده و شهید حدادی وچندتا از بچه ها ی تخریب به گردان علی اکبر (ع) مامورشدیم. برادراسدی مسئول تیم تخریب بود. گردان علی اکبر(ع) بایدبعدازشکسته شدن خط اول واردعمل میشد شب منتظردستوربودیم . دراثربارون خیس شده وازسرما می لرزیدیم. گفتند پوتین هارو دربیارید وسوارقایق شید انجام دادیم ولی وسط راه به علت […]

عملیات شلمچه(کربلای ۵) بنده و شهید حدادی وچندتا از بچه ها ی تخریب به گردان علی اکبر (ع) مامورشدیم. برادراسدی مسئول تیم تخریب بود.
گردان علی اکبر(ع) بایدبعدازشکسته شدن خط اول واردعمل میشد شب منتظردستوربودیم .
دراثربارون خیس شده وازسرما می لرزیدیم.
گفتند پوتین هارو دربیارید وسوارقایق شید انجام دادیم ولی وسط راه به علت شکسته نشدن خط برگشتیم ودوباره باجوراب های گلی وخیس پو تینارو پوشیدیم یکی دو ساعت بعد دوباره سوارقایق رفتیم وداخل کانال عراقی ها منتظرموندیم .
ساعت هشت ونیم صبح برادراسدی منو کشید کنارو گفت خاکریزای نونی شکل مقاومت می کنند یه گروهان باید ازپشت یا ازکنارحمله کنه .
به من گفت یکی ازبچه هاروبرداربا معاون گروهان برید تا بعد ازبرداشتن موانع گروهان وارد عمل شه. برگشتم توی سنگریکی ازبچه هارو بردارم که شهید حدادی پرید جلو واصرارکرد همراهم بیاد. اول تردید کردم چون تازه اومده بود گردان و اولین عملیاتش بود و کاملا توی دید و تیررس دشمن بودیم قبل ازما چند تا از غواص ها تا از کانال بیرون اومده بودن وبه سمت عراقی ها حرکت کردند تیر خورده وافتادند. ولی درمقابل اشتیاق حدادی مقاومت نکرده وپذیرفتم. ناگفته نماند که خود کانال تو تیررس عراقی ها بود وبرادرکمیجانی تو همین کانال با تیرقطع نخاع شد. خلاصه ازکانال پربدیم بیرون وبه سرعت به سمت موانع دویدیم وتیر بود که ازکناردست و صورتمان رد می شد.
رسیدیم به چاله ای کنارجاده. معاون گروهان گفت من اول ازجاده رد میشم ، وقتی سوت زدم شما هم بیایید بچه ها هم ازداخل کانال نظاره گر ما بودند . تا بلند شد رفت رو جاده تیر بار های دشمن جاده رو زیراتیش گرفتند ولی به سلامتی عبور کرد.
سوت زد من کمی مگث کردم تا آتیش سبک بشه درهمین حین حدادی گفت حاجی چرانمی ری خلاصه خیلی عجله داشت . پاشدم تارسیدم بالای جاده وشروع کردم به دویدن تیربود که ازکناردست و پام رد میشد یه لحظه به ذهنم رسید شیرجه بزنم اونورجاده . ولی توهوا یه تیرخورد به استخوان رانم و غلطیدم روی شونه جاده .
معاون گروهان پامو با چپیه بست وگفت من میرم عقب با این حجم آتیش نمیشه گروهان رو عبورداد.
گفتم به بچه های تخریب بگو بیان منو ببرن. ازاسیرشدن واهمه داشتم. خداحافظی کردو برگشت
یک ساعتی خبری نشد ولی هرازچندگاهی دستمو بالا می بردم تا بدونند زنده ام ولی باعث میشد دوباره تیربارای بعثی ها فعال بشه. ازساعت ۸/۳۰ صبح تا ۱۱/۳۰ بین خودمون ودشمن افتاده بودم.
تصمیم گرفتم سینه خیز برگردم ولی بعلت خرد شدن استخوان ران ودرد شدید موفق نشدم .
عمامه ام رواز کوله در آوردم وپرت کرد تا اگرگیر دشمن افتادم نفهمند طلبه ام.
فکر کردم حدادی با معاون گروهان برگشته عقب . نمی دونستم توهمون گودال دراثراصابت تیربه سرش شهید شده. توی حال خودم بودم که رضا گلستانی و قائدامینی رو بالاسرم دیدم خیلی خوشحال شدم.
چیزی که هرگزیادم نمیره اینه که با حالت بغض شروع کردند به عذرخواهی کردن ازاینکه دیرسراغم اومدن چراکه فرمانده محوربه دلیل آتیش زیاد دشمن بااومدنشون مخالفت می کرده .
حالت ورفتاراین دو عزیزو همیشه به شاگردان طلبه ام به عنوان نمونه ای ازایثاروازجان گذشتگی بچه ها تعریف می کنم
نمیشد بابرانکارد منو ببرن عقب بنا شد کولم کنند اما نشد دوتا پامو با چپیه بستند یکی پاهامو بلند کرد ویکی یقه پیراهنمو گرفت ومثل گوسفند خرکشم کردند.
توی کانال گذاشتنم روی برانکارد و فرستادن عقب. خیلی ضعف کرده بودم بعضی که ازامدادگرا می پرسید این کیه می گفتند نمی دونیم می گن فرمانده محوره. تازه فهمیدم این دوتا وروجک برای قانع کردن امدادگرا منو به عنوان فرمانده قالب کرده بودند ولی تقاص زرنگی شونو من پس دادم چون مارو خوابوندن وفرستادن عقب اما نزدیک اهوازاتوبوس تصادف وچپ کرد و سرو دندان و … ما شکست. چشم بازکردم دیدم تویکی ازبیمارستان های اصفهانم اونجا ویژگی اصفهانی هارو به چشم تجربه کردم . کسی اومد گفت باید استخوان زیرزانوتو سوراخ کنم تا وزنه آویزون کنیم . گفتم بیهوش نمی کنید گفتند نه.
به یه نفرگفت بیفته روم تاحرکت نکنم مته دستی رو گذاشت رو استخوان وشروع کرد به پیچوندن منم فقط نعره می زدم و بیرون اومدن محتویات استخوانم رو مشاهده کردم. مته رو در آورد یه میله سرش گذاشت به همون روش ادامه . بعد ازکارازهوش رفتم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید