کد خبر:12590
پ
158
شهید اسماعیل خوش سیر

روزی که اسماعیل به قربانگاه رفت

بچه ها دشمن رو تا پشت مرزهاش عقب زده بودند و ما ماموریت داشتیم مقابل خاکریز خودمون میدون مین احداث کنیم. محدوده خط ما ، مرز بین پاسگاه زید و شلمچه بود. ماشین وانت رو پر از مین های ضدتانک و ضدخودرو کردیم و عازم خط مقدم شدیم…حدود عصر بود که رسیدیم.پا قدم ما بد […]

بچه ها دشمن رو تا پشت مرزهاش عقب زده بودند و ما ماموریت داشتیم مقابل خاکریز خودمون میدون مین احداث کنیم.
محدوده خط ما ، مرز بین پاسگاه زید و شلمچه بود.
ماشین وانت رو پر از مین های ضدتانک و ضدخودرو کردیم و عازم خط مقدم شدیم…حدود عصر بود که رسیدیم.پا قدم ما بد بود و آتشباری دشمن شروع شد و هرلحظه امکان اصابت گلوله های توپ و خمپاره به ماشین ما که پر از مین و مواد منفجره بود وجود داشت. قدری معطل شدیم تا آتش دشمن سبک بشه….اما نشد و مشکل دیگه ای هم اضافه شد و اون گلوله هایی بود که بدون انفجار به اطراف ما میخورد و دود سفید رنگش توی فضا پخش مشد اول خیال کردیم دشمن داره برای ثبت تیر سلاح های منحنی زنش گلوله های فسفری میزنه. اما خبردارشدیم که دشمن برای گرفتن تلفات از ما داره گلوله های شیمیایی میزنه.
بچه ها تک و توک ماسک داشتن.
با این وضعیت موندن #بچه_های_تخریب با این همه #مواد_منفجره در خط به صلاح نبود و تصمیم براین شد به مقر پشت خط بریم و با تجهیزات کامل و #ماسک_شیمیایی برگردیم.
وقت عقب اومدن از داخل جاده ای که با #خاکریز_دوجداره حفاظت میشد حرکت میکردیم . گلوله های دشمن دو طرف خاکریز به زمین میخورد و به ما ترکشی نمیرسید.
حاج داود پشت فرمان بود وسلیمان هم کنارش و من و اسماعیل و قاسم خانی و چند تای دیگه از بچه ها ، توی بار وانت روی مین ها نشسته بودیم. منو اسماعیل برای اینکه توی دست اندازها کمتر اذیت بشیم روی در وانت نشستیم و ماشین هم به سرعت از داخل خاکریز به سمت جاده اهواز خرمشهر میگازید. یکمقدار که جلو رفتیم اسماعیل به خاطر اینکه قدش بلند بود و نیم تنه اش از ماشین بیرون بود بلند شد و روی مین ها به طوری که روش به من بود نشست.
نور خورشید دیگه توی آسمون نبود و گاهگاهی اصابت خمپاره یا گلوله مینی کاتیوشا که چند تایی با هم کنار خاکریز به زمین میخورد تعادل ماشین رو به هم میریخت. بچه ها با هم شوخی میکردند. به هم دیگه میگفتند : #چند_ساعت_دیگه_بیشتر_در_بهشت_باز_نیست هر کی لیاقت داشته باشه باید از این فرصت استفاده کنه.
اسماعیل هم صدا میزد آی بی لیاقت ها که لیاقت شهادت رو نداشتید یک کاری کنید!!!!! جنگ تموم شد.

این مطلب را هم بخوانید
آی بی لیاقت ها که لیاقت شهادت رو نداشتید یک کاری کنید. جنگ تموم شد

اسماعیل هم صدا میزد آی بی لیاقت ها که لیاقت شهادت رو نداشتید یک کاری کنید!!!!! جنگ تموم شد.
آخه گفته بودند چند روزی بیشتر مهلت ندارید برای #عملیات_مین_گذاری و بعد از اون قرار بود نیروهای UN توی خط مستقر شوند .
همینطور که بچه ها گرم بگو بخند وشوخی بودند به نقطه ای رسیدیم که خاکریز دو جداره قطع شده بود و جاده حفاظی نداشت..
ناگهان چند گلوله مینی کاتیوشا با هم زمین خورد.
موج انفجارش تعادل ماشین رو به هم زد و چند تا ترکش هم به در و پیکر ماشین اصابت کرد.حاج داوود گازش رو گرفت و از میون گرد و خاک بیرون اومدیم اما دیدم یه چیزی روی پاهام سنگینی میکنه.
دیدم اسماعیله.
گفتم بابا بلند شو این هیکل گنده ات رو روی من انداختی
دیدم تکون نمیخوره.گفتم اسماعیل پام در گرفت. سرش رو بلند کردم و یک نفس عمیقی کشید و کف ماشین روی مین ها پهن شد.به قاسم خانی گفتم بلندش کن.که اون گفت : من دستم تر شده مثل اینکه خونه.
احتمالا اسماعیل ترکش خورده.
من هم احساس کردم از زانو به پایینم خیس شده.
دو نفری اسماعیل رو جابجا کردیم.
اسماعیل مجروح شده بود اما توی اون ظلمات و تاریکی نمیدونستیم کجاش ترکش خورده.
سمت چپ پیراهن اسماعیل غرق خون بود.از جا بلند شدم و زدم روی اطاق وانت و بلند گفتم : حاج داوود بگاز..
#اسماعیل_ترکش_خورده.
#سلیمان_سرش_رو_از_داخل_اطاق وانت بیرون کرد و با شوخی گفت: #ترکش_چی. #ترکش_کمپوت…. من هم با عصبانیت داد زدم لامصب شوخی نمیکنم راستی راستی ترکش خورده.
رسیدیم مقابل پست امداد توی خط و ماشین نگه داشت .
اسماعیل رو که بدنش خیلی سنگین شده بود بغل کردیم وروی تخت خوابوندیم.
داخل پست امداد برق که نبود فانوس ها رو بالا کشیدیم و بهیار شروع کرد به ساکشن کردن و احیای تنفس.
ما هم کمک میکردیم.
اول سلیمان شروع کرد تنفس مصنوعی دادن که بلافاصله خون زیادی از توی دهان اسماعیل بیرون ریخت و سلیمان کنار رفت و من شروع کردم..با هربار تنفس مصنوعی دادن خون زیادی از حلق اسماعیل خارج میشد.
تمام تلاش ما این بود کا اسماعیل بهوش بیاد.آخر کار بهیار گفت من هر کاری که میتونستم انجام دادم و امکانات دیگه ای ندارم این رو باید با آمبولانس به عقب برگردونید.گفتم آمبولانس دارید.گفت چرخ های آمبولانس رو ترکش ها پنجر کردند با ماشین خودتون عقب ببرید.

این مطلب را هم بخوانید
مداحی که قبل از محرم پرید
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید